<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>HERO_LOVE_ZERO</title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/</link>
<description>روزی مسیح خواهد آمد و ما نجات پیدا خواهیم کرد </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 18 Jan 2007 17:27:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان یک مرد </title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;اولا سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوما تا به حال داستان زندگی یک انسان چقدر براتون جالب بوده. خب من حالا می خوام یک داستان از زندگی یک انسان واقعی رو براتون بگم. حالا گوش کنید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;قسمت اول: آشنایی پدر و مادر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;روزی روزگاری وقتی انگلیس در زمان جنگ جهانی دوم به ایران حمله کرد از مهمترین مناطقی رو که در دستور کار داشت تا اشغال کند انارک یزد بود برای اینکه کلی منابع طبیعی داره که شاید هیچ جای دنیا پیدا نشه. بعد انارکی ها کوچ کردند و خیلیاشون اومدن تهران ساکن شدند که پدر بزرگ و مادربزرگ (پدری) این بنده خدا هم اونجا با هم آشنا شدن و ازدواج کردند و پدر اون بنده خدا متولد شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;بعد در همین روز و روزگار پدر بزرگ و مادربزرگ (مادری) اون بنده خدا در عراق همدیگه رو دیدن و عاشق شدن و اونها هم ازدواج کردن و از شانس بدشون صدام کردشون بیرون و اونها هم که هیچ جایی نداشتن اومدن ایران و از بخت خوش همسایه ی عمه ی اون بنده خدایی شدن که داستانش رو می خونید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;بعد باز هم در همان روزگارها بود که پدر اون بنده خدا وقتی می اومد خونه ی خواهرش همین جور خونه ی همسایه رو دید می زد و عاشق دختر همسایه شد (یعنی مادر شخص مورد نظر). &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;پدر و مادر دختر هم بدون توجه به ۱۵ سال اختلاف سن دخترشون با پسره جواب بله رو دادند و خلاصه عروسی سر گرفت. حالا باز بگید قسمت چیه. ببین قسمت چیکار کرد کی رو از کجا با کی آشنا کرد و ازدواج سر گرفت. البته بعدا در مورد فواید بد این قسمت هم خواهید خواند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;انشاء الله بقیه داستان رو در قسمت بعد می گم. فعلا خدانگهدار.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Jan 2007 17:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطالب جدید و بودار </title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;اولا سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوما اینکه تا حالا به این فکر کردید که اگه یک پدر دیگه داشتید چطور بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;حالا من خودم رو می گم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;یک پدر می خوام که&lt;/FONT&gt; مهربون باشه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;یک پدر می خوام که&lt;/FONT&gt; من رو همیشه به حساب بیاره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;یک پدر می خوام که&lt;/FONT&gt; هیچ وقت با من قهر نکنه اون هم سر مسایل کوچیک مثل: وقتی از شیشه آب بابام از سر سفره بخورم من رو از خونه پرت کنه بیرون یا مثلا وقتی دانشگاه قبول نشدم نیم ساعت به من فحش و ناسزا بگه بعد هم چند تا لباس پاره به من بده و بگه که برو عملگی کن یا مثلا اصلا نفهمه که من ۳ ترم دارم دانشگاه آزاد می خونم و اصلا اون خبر نداره که من خرجم رو از کجا در میارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;یک پدر می خوام که&lt;/FONT&gt; وقتی بهش نیاز دارم کنارم باشه نه اینکه به من بگه که حتی از ارث محرومی و من فکر کنم که شاید یک بچه سرراهی هستم که اومدم تو این خانواده&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;یک پدر می خوام که&lt;/FONT&gt; همیشه کنارم باشه و بدونه که بالاخره یک روزی به من نیاز داره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;یک پدر می خوام که&lt;/FONT&gt; جلوی کس و ناکس دست رو من بلند نکنه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;و خلاصه &lt;FONT color=#00ff00&gt;یک پدر می خوام که&lt;/FONT&gt; خیلی پولدار باشه&amp;nbsp;تا بتونم به عشقم برسه چون به خاطر نداشتن پول و اینکه مجبورم خودم کار کنم تا خرجم رو در بیارم هیچ وقت به عشقم نرسیدم و از دستش دادم و الان دلم خیلی پره دوست دارم به اندازه تمام عمر زمین گریه کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;راستی اگه شما یک همچین پدری رو دیدید حتما به من خبر بدید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;ممنون از لطفتون&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Dec 2006 15:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطالب جدید و بودار </title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;اولا سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوما اینکه تا حالا به این فکر کردید که چرا انقلاب ایران صورت گرفت ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;به نظرتون چی شد که مردم ریختن تو خیابونا و انقلاب کردن و این همه هیاهو و سر و صدا در اومد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;اگه راستش رو بخواهید به نظر من شاه اشتباه کرد . باور نمی کنید به این جمله توجه کنید :&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=4&gt;((اگر می خواهی بر اعراب حکومت کنی آنها را سیر کن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=4&gt;و اگر می خواهی بر ایرانی حکومت کنی آنها را گرسنه نگه دار))&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;شاه اشتباه کرد چون به این جمله و معنی آن پی نبرده بود مردم ایران رو سیر کرد و مردم از سر سیری قیام کردن و انقلاب کردن و یک عده ای هم از این فرصت استفاده کردن و از آب گل آلود ماهی گرفتن مثل بعضی ها که گفتن اگه ما بیائیم آب و برق و گاز و .... مجانی و خیلی چیزهای دیگه مثل اینکه پول فروش نفت رو هر ماه می آییم در خونه هاتون بهتون پرداخت می کنیم و مثل اینکه ما این مملکت رو از پولی که تو امامزاده ها می ریزن اداره می کنیم و نیازی به مالیات نیست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;حالا اینا رو بی خیال از همه ی این حرف ها بگذریم یک چیزی که خیلی مهم است اینه که شاه بدبخت یک جشن ۲۵۰۰ ساله ی شاهنشاهی گرفت و این همه سر و صدا در اومد و همه گفتن این همه خرج برای چیه ؟ در صورتی که این یک جشن ملی بود یک جشنی که تمدن و فرهنگ و قدمت ایران عزیزمان رو به تمام دنیا نشون داد و تمام سران کشورهای دنیا رو به ایران کشوند و خیلی از این اومدن استفاده شد و صحبت های مهمی بین سران کشورها با شاهنشاه ایران رد و بدل شد .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;در صورتی که ما ۲۸ سال از انقلابمون می گذره و ۲۸۰ روز جشن گرفتیم و پول خرج کردیم و نگفتیم چرا این همه خرج کردیم میلیاردها میلیارد تومن پول بی زبون رو خرج می کنیم اون هم به اسم اینکه این انقلاب شکوهمند بود و خیلی چیزهای دیگه که به نظر من اصلا شکوهمند نبود فقط یک فریبکاری بزرگ اجتماعی بود یک دروغ بزرگ یک سیاست سالوسانه ی عده ای که مردم رو فریب دادند .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;مثلا به این فکر کردید که چرا گوجه کیلویی ۷۰۰ تومان باید باشه یا اینکه چرا تخم مرغ کیلویی ۱۳۰۰ تومان باید باشه اونوقت وقتی که انتخابات یا راهپیمایی برگزار می شه برای کشوندن مردم تو خیابون و شرکت در انتخابات مردم ایران مردمی شریف و غیور و فهیم و ... می شن و با این حرفا خرشون می کنن و می کشوننشون تو خیابون .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;حالا حرف من اینه شاه بدبخت اگه به اون جمله گوش می کرد به این خفت و خاری نمی افتاد که بخوان اینجوری پشت سرش حرف بزنن و بگن فرار کرد و خلاصه اینکه حالا مردم رو گرسنه نگه داشتن و اینجوری ازشون استفاده می کنند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;در ضمن این رو هم بگم که از این به بعد می خوام مطالب رو این جوری بنویسیم و یک کم بودار باشه فقط خواهش دارم که سایت رو نبندید . در ضمن اگه کسی مطلب خاصی در این موارد داره می تونه آدرس یا شماره اش رو برام اف بزاره یا میل کنه تا باهاش تماس داشته باشم و بتونیم با همدیگه یک کاری کوچیک بکنیم .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Nov 2006 12:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو داستان از صمد بهرنگی </title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; COLOR: #ff6600; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;سرگذشت دانه برف&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: left&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. روي بند رخت، روي درختها، سر ديوارها، روي آفتابه ي لب كرت، روي همه چيز. دانه ي بزرگي طرف پنجره مي آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي زيبا و منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!&lt;BR&gt;در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داري بداني من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم: من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ي ديگر اينور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زيادتر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر مي كرديم.&lt;BR&gt;آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي زد و ما را به شكلهاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم، گاهي ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.&lt;BR&gt;نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دسته جمعي حركت مي كرديم: من نمي دانستم كجا مي رويم. دور و برم را هم نمي ديدم. از آفتاب خبري نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلي وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.&lt;BR&gt;من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...&lt;BR&gt;رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.&lt;BR&gt;وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.&lt;BR&gt;وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!&lt;BR&gt;از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;* * *&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است.&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR width=&quot;60%&quot; color=#800000 SIZE=5&gt;

&lt;DIV class=Section1&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; COLOR: #ff6600; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;پسرك لبو فروش&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: left&quot; align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;چند سال پيش در دهي معلم بودم. مدرسه ي ما فقط يك اتاق بود كه يك پنجره و يك در به بيرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بيشتر نبود. سي و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهاي پاييز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بي معلم مانده بودند و از ديدن من خيلي شادي كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ي قاليبافي و اينجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقريباً همه ي بچه ها بيكار كه مي ماندند مي رفتند به كارخانه ي حاجي قلي فرشباف. زرنگترينشان ده پانزده ريالي درآمد روزانه داشت. اين حاجي قلي از شهر آمده بود. صرفه اش در اين بود. كارگران شهري پول پيشكي مي خواستند و از چهار تومان كمتر نمي گرفتند. اما بالاترين مزد در ده 25 ريال تا 35 ريال بود.&lt;BR&gt;ده روز بيشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف باريد و زمين يخ بست. شكافهاي در و پنجره را كاغذ چسبانديم كه سرما تو نيايد.&lt;BR&gt;روزي براي كلاس چهارم و سوم ديكته مي گفتم. كلاس اول و دوم بيرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكي شده بود. از پنجره مي ديدم كه بچه ها سگ ولگردي را دوره كرده اند و بر سر و رويش گلوله ي برف مي زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها مي افتادند، زمستانها با گلوله ي برف.&lt;BR&gt;كمي بعد صداي نازكي پشت در بلند شد: آي لبو آوردم، بچه ها!.. لبوي داغ و شيرين آوردم!..&lt;BR&gt;از مبصر كلاس پرسيدم: مش كاظم، اين كيه؟&lt;BR&gt;مش كاظم گفت: كس ديگري نيست، آقا... تاري وردي است، آقا... زمستانها لبو مي فروشد... مي خواهي بش بگويم بيايد تو.&lt;BR&gt;من در را باز كردم و تاري وردي با كشك سابي لبوش تو آمد. شال نخي كهنه اي بر سر و رويش پيچيده بود. يك لنگه از كفشهاش گالش بود و يك لنگه اش از همين كفشهاي معمولي مردانه. كت مردانه اش تا زانوهاش مي رسيد، دستهاش توي آستين كتش پنهان مي شد. نوك بيني اش از سرما سرخ شده بود. رويهم ده دوازده سال داشت.&lt;BR&gt;سلام كرد. كشك سابي را روي زمين گذاشت. گفت: اجازه مي دهي آقا دستهام را گرم كنم؟&lt;BR&gt;بچه ها او را كنار بخاري كشاندند. من صندلي ام را بش تعارف كردم. ننشست. گفت: نه آقا. همينجور روي زمين هم مي توانم بنشينم.&lt;BR&gt;بچه هاي ديگر هم به صداي تاري وردي تو آمده بودند، كلاس شلوغ شده بود. همه را سر جايشان نشاندم.&lt;BR&gt;تاري وردي كمي كه گرم شد گفت: لبو ميل داري، آقا؟&lt;BR&gt;و بي آنكه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرك و چند رنگ روي كشك سابي را كنار زد. بخار مطبوعي از لبوها برخاست. كاردي دسته شاخي مال « سردري» روي لبوها بود. تاري وردي لبويي انتخاب كرد و داد دست من و گفت: بهتر است خودت پوست بگيري، آقا... ممكن است دستهاي من ... خوب ديگر ما دهاتي هستيم ... شهر نديده ايم ... رسم و رسوم نمي دانيم...&lt;BR&gt;مثل پيرمرد دنيا ديده حرف مي زد. لبو را وسط دستم فشردم. پوست چركش كنده شد و سرخي تند و خوشرنگي بيرون زد. يك گاز زدم. شيرين شيرين بود.&lt;BR&gt;نوروز از آخر كلاس گفت: آقا... لبوي هيچكس مثل تاري وردي شيرين نمي شود ... آقا.&lt;BR&gt;مش كاظم گفت: آقا، خواهرش مي پزد، اين هم مي فروشد... ننه اش مريض است، آقا.&lt;BR&gt;من به روي تاري وردي نگاه كردم. لبخند شيرين و مردانه اي روي لبانش بود. شال گردن نخي اش را باز كرده بود. موهاي سرش گوشهاش را پوشانده بود. گفت: هر كسي كسب و كاري دارد ديگر، آقا... ما هم اين كاره ايم.&lt;BR&gt;من گفتم: ننه ات چه اش است، تاري وردي؟&lt;BR&gt;گفت: پاهاش تكان نمي خورد. كدخدا مي گويد فلج شده. چي شده. خوب نمي دانم من ، آقا.&lt;BR&gt;گفتم: پدرت...&lt;BR&gt;حرفم را بريد و گفت: مرده.&lt;BR&gt;يكي از بچه ها گفت: بش مي گفتند عسگر قاچاقچي، آقا.&lt;BR&gt;تاري وردي گفت: اسب سواري خوب بلد بود. آخرش روزي سر كوهها گلوله خورد و مرد. امنيه ها زدندش. روي اسب زدندش.&lt;BR&gt;كمي هم از اينجا و آنجا حرف زديم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت. از من پول نگرفت. گفت: اين دفعه مهمان من، دفعه ي ديگر پول مي دهي. نگاه نكن كه دهاتي هستيم، يك كمي ادب و اينها سرمان مي شود، آقا.&lt;BR&gt;تاري وردي توي برف مي رفت طرف ده و ما صدايش را مي شنيديم كه مي گفت: آي لبو!.. لبوي داغ و شيرين آوردم، مردم!..&lt;BR&gt;دو تا سگ دور و برش مي پلكيدند و دم تكان مي دادند.&lt;BR&gt;بچه ها خيلي چيزها از تاري وردي برايم گفتند: اسم خواهرش « سولماز» بود. دو سه سالي بزرگتر از او بود. وقتي پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگي خوبي بودند. بعدش به فلاكت افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پيش حاجي قلي فرشباف. بعدش با حاجي قلي دعواشان شد و بيرون آمدند.&lt;BR&gt;رضاقلي گفت: آقا، حاجي قلي بيشرف خواهرش را اذيت مي كرد. با نظر بد بش نگاه مي كرد، آقا.&lt;BR&gt;ابوالفضل گفت: آ... آقا... تاري وردي مي خواست، آقا، حاجي قلي را با دفه بكشدش، آ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;* * *&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;تاري وردي هر روز يكي دو بار به كلاس سر مي زد. گاهي هم پس از تمام كردن لبوهاش مي آمد و سر كلاس مي نشست به درس گوش مي كرد.&lt;BR&gt;روزي بش گفتم: تاري وردي، شنيدم با حاجي قلي دعوات شده. مي تواني به من بگويي چطور؟&lt;BR&gt;تاري وردي گفت: حرف گذشته هاست، آقا. سرتان را درد مي آورم.&lt;BR&gt;گفتم: خيلي هم خوشم مي آيد كه از زبان خودت از سير تا پياز، شرح دعواتان را بشنوم.&lt;BR&gt;بعد تاري وردي شروع به صحبت كرد و گفت: خيلي ببخش آقا، من و خواهرم از بچگي پيش حاجي قلي كار مي كرديم. يعني خواهرم پيش از من آنجا رفته بود. من زيردست او كار مي كردم. او مي گرفت دو تومن، من هم يك چيزي كمتر از او. دو سه سالي پيش بود. مادرم باز مريض بود. كار نمي كرد اما زمينگير هم نبود. تو كارخانه سي تا چهل بچه ي ديگر هم بودند – حالا هم هستند – كه پنج شش استادكار داشتيم. من و خواهرم صبح مي رفتيم و ظهر برمي گشتيم. و بعد از ظهر مي رفتيم و عصر برمي گشتيم. خواهرم در كارخانه چادر سرش مي كرد اما ديگر از كسي رو نمي گرفت. استادكارها كه جاي پدر ما بودند و ديگران هم كه بچه بودند و حاجي قلي هم كه ارباب بود.&lt;BR&gt;آقا، اين آخرها حاجي قلي بيشرف مي آمد مي ايستاد بالاي سر ما دو تا و هي نگاه مي كرد به خواهرم و گاهي هم دستي به سر او يا من مي كشيد و بيخودي مي خنديد و رد مي شد. من بد به دلم نمي آوردم كه اربابمان است و دارد محبت مي كند. مدتي گذشت. يك روز پنجشنبه كه مزد هفتگي مان را مي گرفتيم، يك تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مريض است، اين را خرج او مي كنيد.&lt;BR&gt;بعدش تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم مثل اينكه ترسيده باشد، چيزي نگفت. و ما دو تا، آقا، آمديم پيش ننه ام. وقتي شنيد حاجي قلي به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فكر و گفت: ديگر بعد از اين پول اضافي نمي گيريد.&lt;BR&gt;از فردا من ديدم استادكارها و بچه هاي بزرگتر پيش خود پچ و پچ مي كنند و زيرگوشي يك حرفهايي مي زنند كه انگار مي خواستند من و خواهرم نشنويم.&lt;BR&gt;آقا! روز پنجشنبه ي ديگر آخر از همه رفتيم مزد بگيريم. حاجي خودش گفته بود كه وقتي سرش خلوت شد پيشش برويم. حاجي، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت: فردا مي آيم خانه تان. يك حرفهايي با ننه تان دارم.&lt;BR&gt;بعد تو صورت خواهرم خنديد كه من هيچ خوشم نيامد. خواهرم رنگش پريد و سرش را پايين انداخت.&lt;BR&gt;مي بخشي، آقا، مرا. خودت گفتي همه اش را بگويم – پانزده هزارش را طرف حاجي انداختم و گفتم: حاجي آقا، ما پول اضافي لازم نداريم. ننه ام بدش مي آيد.&lt;BR&gt;حاجي باز خنديد و گفت: خر نشو جانم. براي تو و ننه ات نيست كه بدتان بيايد يا خوشتان...&lt;BR&gt;آنوقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو دست خواهرم فرو كند كه خواهرم عقب كشيد و بيرون دويد. از غيظم گريه ام مي گرفت. دفه اي روي ميز بود. برش داشتم و پراندمش. دفه صورتش را بريد و خون آمد. حاجي فرياد زد و كمك خواست. من بيرون دويدم و ديگر نفهميدم چي شد. به خانه آمدم. خواهرم پهلوي ننه ام كز كرده بود و گريه مي كرد.&lt;BR&gt;شب، آقا، كدخدا آمد. حاجي قلي از دست من شكايت كرده و نيز گفته بود كه: مي خواهم باشان قوم و خويش بشوم، اگر نه پسره را مي سپردم دست امنيه ها پدرش را در مي آوردند. بعد كدخدا گفت حاجي مرا به خواستگاري فرستاده. آره يا نه؟&lt;BR&gt;زن و بچه ي حاجي قلي حالا هم تو شهر است،‌ آقا. در چهار تا ده ديگر زن صيغه دارد. مي بخشي آقا، مرا. عين يك خوك گنده است. چاق و خپله با يك ريش كوتاه سياه و سفيد، يك دست دندان مصنوعي كه چند تاش طلاست و يك تسبيح دراز در دستش. دور از شما، يك خوك گنده ي پير و پاتال.&lt;BR&gt;ننه ام به كدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر داشته باشم يكي را به آن پير كفتار نمي دهم. ما ديگر هر چه ديديم بسمان است. كدخدا، تو خودت كه ميداني اينجور آدمها نمي آيند با ما دهاتي ها قوم و خويش راست راستي بشوند...&lt;BR&gt;كدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست مي گويي. حاجي قلي صيغه مي خواهد. اما اگر قبول نكني بچه ها را بيرون مي كند، بعد هم دردسر امنيه هاست و اينها... اين را هم بدان!&lt;BR&gt;خواهرم پشت ننه ام كز كرده بود و ميان هق هق گريه اش مي گفت: من ديگر به كارخانه نخواهم رفت... مرا مي كشد... ازش مي ترسم...&lt;BR&gt;صبح خواهرم سر كار نرفت. من تنها رفتم. حاجي قلي دم در ايستاده بود و تسبيح مي گرداند. من ترسيدم، آقا. نزديك نشدم. حاجي قلي كه زخم صورتش را با پارچه بسته بود گفت: پسر بيا برو، كاريت ندارم.&lt;BR&gt;من ترسان ترسان نزديك به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچم را گرفت و انداخت توحياط كارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من. آخر خودم را رها كردم و دويدم دفه ديروزي را برداشتم. آنقدر كتكم زده بود كه آش و لاش شده بودم. فرياد زدم كه: قرمساق بيشرف، حالا بت نشان ميدهم كه با كي طرفي... مرا مي گويند پسر عسگر قاچاقچي...&lt;BR&gt;تاري وردي نفسي تازه كرد و دوباره گفت: آقا، مي خواستم همانجا بكشمش. كارگرها جمع شدند و بردندم خانه مان. من از غيظم گريه مي كردم و خودم را به زمين مي زدم و فحش مي دادم و خون از زخم صورتم مي ريخت... آخر آرام شدم.&lt;BR&gt;يك بزي داشتيم. من و خواهرم به بيست تومن خريده بوديم. فروختيمش و با مختصر پولي كه ذخيره كرده بوديم يكي دو ماه گذرانديم. آخر خواهرم رفت پيش زن نان پز و من هم هر كاري پيش آمد دنبالش رفتم...&lt;BR&gt;گفتم: تاري وردي، چرا خواهرت شوهر نمي كند؟&lt;BR&gt;گفت: پسر زن نان پز نامزدش است. من و خواهرم داريم جهيز تهيه مي كنيم كه عروسي بكنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;* * *&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: 700; FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;امسال تابستان براي گردش به همان ده رفته بودم. تاري وردي را توي صحرا ديدم، با چهل پنجاه بز و گوسفند. گفتم: تاري وردي، جهيز خواهرت را آخرش جور كردي؟&lt;BR&gt;گفت: آره. عروسي هم كرده... حالا هم دارم براي عروسي خودم پول جمع مي كنم. آخر از وقتي خواهرم رفته خانه ي شوهر، ننه ام دست تنها مانده. يك كسي مي خواهد كه زير بالش را بگيرد و هم صحبتش بشود... بي ادبي شد. مي بخشي ام، آقا.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;HR width=&quot;60%&quot; color=#800000 SIZE=5&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Oct 2006 12:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند كلام عاشقي 9 </title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=5&gt;&lt;FONT size=6&gt;من به تو محتاجم&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#009900 size=4&gt;من به دستي كه مرا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;پر دهد از اين قفس گمنامي، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;محتاجم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;و به نوري لب ايوان سياهي‌هايم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;من به تو محتاجم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;به تو اي سبزترين قصه‌ي عشق &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;كه در انديشه‌ي اوهام زمان مي‌چرخي &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;و مرا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;گاه به سرحد جنون مي‌راني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;من به تو محتاجم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;من به تو محتاجم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=4&gt;كاشكي مي‌فهميدي!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;FONT size=4&gt;شاعر: با اجازه خودم&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Oct 2006 21:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند کلام عاشقی 8</title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=7&gt;چاه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;علی وقتی که تنها شد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;درد دل با چاه می گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;تمام گفته ها با چاه می گفت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;خدایا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;تنهای تنهایم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;تو رو دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;ولی یک چاه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=4&gt;می خواهم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;شاعر: با اجازه خودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Sep 2006 00:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تطبیق دوموعود در اسلام و زرتشت</title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;یکی از آموزه های دینی که تقریبا در همه ادیان با کیفیت های متفاوت مطرح می شود مسئله ظهور منجی در آخرالزمان است. یعنی همه در این عقیده مشترکند که در پایان دوران فردی از طرف خداوند خواهد آمد تا آنان را از ظلم و فسادی که به آن مبتلا شده اند آزاد سازد. &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;این موعود با اسامی متفاوت در ادیان مختلف مطرح است. در اسلام هم نام پیامبر(ص) و لقبش مهدی است و در بین زرتشت سوشیانت نامیده شده. در اسلام این موعود دو غیبت دارد: اول غیبت صغری و دوم غیبت کبرا. وقت ظهور نیز اصلا مشخص نشده و بر اساس احادیث هرکس در پی تعیین وقت باشد باید او را تکذیب کرد و در ظهور آن حضرت نیز نباید عجله نمود تا زمینه های آن فراهم شود. سوشیانت ها بر طبق متون اوستا ۳ نفر هستند که سوشیانت موعود در انجام دوازدهمین هزاره متولد می شود و بعد از آماده شدن مقدمات ظهور خواهد کرد.&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;این دو منجی مشترکاتی دارند از جمله: &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۱. موعود بودن&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۲. سود رسانی &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۳. خرق عادت بودن تولد&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۴ . محل تولد و ظهور &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۵ . انتساب هردو موعود به پیامبران دین خود&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۶. تطبیق محل ظهور دو منجی با مکان رسالت پیامبران هر دو دین &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۷. مشخص نبودن زمان ظهور&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۸. محافظ از آن دو&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۹. ثروت مندی همسر پیامبران هر دو دین&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۱۰. مادران دو منجی &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۱۱. مسئله طول عمر&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۱۲. طولانی شدن زمان ظهور&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۱۳. یاران دو موعود&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: 12pt 0in 3pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;۱۴. نتایج ظهور.&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Aug 2006 23:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند کلام عاشقی 7</title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;حسرت...&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت خیس &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت تر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت یک ابر پاره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت یک عشق زیبا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت یک حرف ساده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;*&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت بودن با تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت خوندن از تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت چشمای گریون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت موی پریشون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت یک دل مجنون. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;*&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت پاکی دستات &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت حجب نگاهات &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت عطر نفسهات &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت یک دل دریات &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت عشق و تمنات.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;*&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت من که دیگه تو رو ندارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت من که دارم دیوونه می شم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت من با یک مشت خاطره و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت من که تو رو می خواستم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4&gt;حسرت تو...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;شاعر : با اجازه خودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Aug 2006 21:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستگیر مظلومان </title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;منتظر...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;چقدر انتظار &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;چقدر دوری &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;دگر بس است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;طاقت این شب های صبوری &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;بیا که همیشه جمعه ها &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;یک جفت چشم در انتظار شماست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;چشمی که پر از اشک و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;پر از خون است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;ولی نمی آیی... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;یوسف به کنعان بازگشت ولی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;شما چرا نمی آیی... ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;دگر ظلم بیش از این می خواهی؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;شاعر: با اجازه خودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Aug 2006 21:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستگیر مظلومان </title>
<link>http://masihcentury21.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;ای معنی کلام زندگی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;ای روح بزرگ عدالت و آزادگی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;تا ابد چشمی به راه شماست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;پس کی می آیی به این زندگی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;شاعر: با اجازه خودم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Aug 2006 21:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masihcentury21&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>masihcentury21</dc:creator>
<guid>http://masihcentury21.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
