من به تو محتاجم
من به دستي كه مرا
پر دهد از اين قفس گمنامي،
محتاجم
و به نوري لب ايوان سياهيهايم
من به تو محتاجم
به تو اي سبزترين قصهي عشق
كه در انديشهي اوهام زمان ميچرخي
و مرا
گاه به سرحد جنون ميراني
من به تو محتاجم
من به تو محتاجم ...
كاشكي ميفهميدي!!!
شاعر: با اجازه خودم
+
نوشته شده در جمعه
1385/07/21ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط مسیح
|