|
روزی مسیح خواهد آمد و ما نجات پیدا خواهیم کرد
|
اولا سلام
دوما تا به حال داستان زندگی یک انسان چقدر براتون جالب بوده. خب من حالا می خوام یک داستان از زندگی یک انسان واقعی رو براتون بگم. حالا گوش کنید.
قسمت اول: آشنایی پدر و مادر
روزی روزگاری وقتی انگلیس در زمان جنگ جهانی دوم به ایران حمله کرد از مهمترین مناطقی رو که در دستور کار داشت تا اشغال کند انارک یزد بود برای اینکه کلی منابع طبیعی داره که شاید هیچ جای دنیا پیدا نشه. بعد انارکی ها کوچ کردند و خیلیاشون اومدن تهران ساکن شدند که پدر بزرگ و مادربزرگ (پدری) این بنده خدا هم اونجا با هم آشنا شدن و ازدواج کردند و پدر اون بنده خدا متولد شد.
بعد در همین روز و روزگار پدر بزرگ و مادربزرگ (مادری) اون بنده خدا در عراق همدیگه رو دیدن و عاشق شدن و اونها هم ازدواج کردن و از شانس بدشون صدام کردشون بیرون و اونها هم که هیچ جایی نداشتن اومدن ایران و از بخت خوش همسایه ی عمه ی اون بنده خدایی شدن که داستانش رو می خونید.
بعد باز هم در همان روزگارها بود که پدر اون بنده خدا وقتی می اومد خونه ی خواهرش همین جور خونه ی همسایه رو دید می زد و عاشق دختر همسایه شد (یعنی مادر شخص مورد نظر).
پدر و مادر دختر هم بدون توجه به ۱۵ سال اختلاف سن دخترشون با پسره جواب بله رو دادند و خلاصه عروسی سر گرفت. حالا باز بگید قسمت چیه. ببین قسمت چیکار کرد کی رو از کجا با کی آشنا کرد و ازدواج سر گرفت. البته بعدا در مورد فواید بد این قسمت هم خواهید خواند.
انشاء الله بقیه داستان رو در قسمت بعد می گم. فعلا خدانگهدار.