چاه
علی وقتی که تنها شد
درد دل با چاه می گفت
تمام گفته ها با چاه می گفت
خدایا
تنهای تنهایم
تو رو دارم.
ولی یک چاه
می خواهم.
شاعر: با اجازه خودم
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/06/13ساعت 4:15 قبل از ظهر توسط مسیح
|
یکی از آموزه های دینی که تقریبا در همه ادیان با کیفیت های متفاوت مطرح می شود مسئله ظهور منجی در آخرالزمان است. یعنی همه در این عقیده مشترکند که در پایان دوران فردی از طرف خداوند خواهد آمد تا آنان را از ظلم و فسادی که به آن مبتلا شده اند آزاد سازد.
این موعود با اسامی متفاوت در ادیان مختلف مطرح است. در اسلام هم نام پیامبر(ص) و لقبش مهدی است و در بین زرتشت سوشیانت نامیده شده. در اسلام این موعود دو غیبت دارد: اول غیبت صغری و دوم غیبت کبرا. وقت ظهور نیز اصلا مشخص نشده و بر اساس احادیث هرکس در پی تعیین وقت باشد باید او را تکذیب کرد و در ظهور آن حضرت نیز نباید عجله نمود تا زمینه های آن فراهم شود. سوشیانت ها بر طبق متون اوستا ۳ نفر هستند که سوشیانت موعود در انجام دوازدهمین هزاره متولد می شود و بعد از آماده شدن مقدمات ظهور خواهد کرد.
این دو منجی مشترکاتی دارند از جمله:
۱. موعود بودن
۲. سود رسانی
۳. خرق عادت بودن تولد
۴ . محل تولد و ظهور
۵ . انتساب هردو موعود به پیامبران دین خود
۶. تطبیق محل ظهور دو منجی با مکان رسالت پیامبران هر دو دین
۷. مشخص نبودن زمان ظهور
۸. محافظ از آن دو
۹. ثروت مندی همسر پیامبران هر دو دین
۱۰. مادران دو منجی
۱۱. مسئله طول عمر
۱۲. طولانی شدن زمان ظهور
۱۳. یاران دو موعود
۱۴. نتایج ظهور.
+
نوشته شده در جمعه
1385/06/10ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط مسیح
|
حسرت...
حسرت خیس
حسرت تر
حسرت یک ابر پاره
حسرت یک عشق زیبا
حسرت یک حرف ساده.
* * *
حسرت بودن با تو
حسرت خوندن از تو
حسرت چشمای گریون
حسرت موی پریشون
حسرت یک دل مجنون.
* * *
حسرت پاکی دستات
حسرت حجب نگاهات
حسرت عطر نفسهات
حسرت یک دل دریات
حسرت عشق و تمنات.
* * *
حسرت من که دیگه تو رو ندارم
حسرت من که دارم دیوونه می شم
حسرت من با یک مشت خاطره و
حسرت من که تو رو می خواستم
حسرت تو...
شاعر : با اجازه خودم
+
نوشته شده در جمعه
1385/06/10ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط مسیح
|
منتظر...
چقدر انتظار
چقدر دوری
دگر بس است
طاقت این شب های صبوری
بیا که همیشه جمعه ها
یک جفت چشم در انتظار شماست
چشمی که پر از اشک و
پر از خون است
ولی نمی آیی...
یوسف به کنعان بازگشت ولی
شما چرا نمی آیی... ؟
دگر ظلم بیش از این می خواهی؟!
شاعر: با اجازه خودم
+
نوشته شده در جمعه
1385/06/10ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط مسیح
|
ای معنی کلام زندگی
ای روح بزرگ عدالت و آزادگی
تا ابد چشمی به راه شماست
پس کی می آیی به این زندگی
شاعر: با اجازه خودم
+
نوشته شده در جمعه
1385/06/10ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط مسیح
|
هشت کتاب
تمامی اشعار موجود مجموعه
آوار آفتاب
از
عالیجناب سهراب سپهری
|
|
از مجموعه آوار آفتاب |
ميوه تاريك |
|
باغ باران خورده مي نوشيد نور
لرزشي در سبزه هاي تر دويد :
او به باغ آمد ، درونش تابناك ،
سايه اش در زير و بم ها ناپديد
***
شاخه خم مي شد به راهش مست بار .
او فراتر از جهان برگ و بر .
باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز .
او ، درونش سبزتر ، سرشارتر.
***
در سر راهش درختي جان گرفت .
ميوه اش همزاد همرنگ هراس .
پرتويي افتاد و در پنهان او :
ديده بود آن را به خوابي ناشناس .
***
در جنون چيدن از خود دور شد .
دست او لرزيد ، ترسيد از درخت .
شور چيدن ترس را از ريشه كند :
دست آمد : ميوه را چيد از درخت .
***** |
|
|
|
از مجموعه آوار آفتاب |
شب هم آهنگي |
|
لب ها مي لرزند، شب مي تپد. جنگل نفس مي كشد.
پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه ات را مي فشارم، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند.
به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.
بي اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
دستانت را مي گشايي، گره تاريكي مي گشايد.
لبخند مي زني، رشته رمز مي لرزد.
مي نگري، رسايي چهره ات حيران مي كند.
بيا با جاده پيوستگي برويم.
خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است. آفتابي شويم.
چشمان را بسپاريم، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.
لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.
در خواب درختان نوشيده شويم، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.
باد مي شكند. شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.
جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم، و شيره گياهان
به سوي ابديت مي رود.
***** |
|
|
|
از مجموعه آوار آفتاب |
دروگران پگاه |
|
پنجره را به پهناي جهان مي گشايم:
جاده تهي است. درخت گرانبار شب است.
ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است:
تو نيستي، نوسان نيست.
تو نيستي، و تپيدن گردابي است.
تو نيستي، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخوانا ست.
مي آيي: شب از چهره ها بر مي خيزد، راز از هستي مي پرد.
ميروي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند.
چشمانت را مي بندي: ابهام به علف مي پيچد.
سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود.
مي گذري، و آيينه نفس مي كشد.
جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت، و چشمم به راه تو نيست.
پگاه، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند:
رسيدگي خوشه هايم را به رؤيا ديده اند.
***** | |
|
|
از مجموعه آوار آفتاب |
راه واره |
|
دريا كنار از صدف هاي تهي پوشيده است.
جويندگان مرواريد، به كرانه هاي ديگر رفته اند.
پوچي جست و جو بر ماسه ها نقش است.
صدا نيست. دريا - پريان مدهوشند. آب از نفس افتاده است.
لحظه من در راه است. و امشب - بشنويد از من -
امشب، آب اسطوره اي را به خاك ارمغان خواهد كرد.
امشب، سري از تيرگي انتظار بدر خواهد كرد.
امشب، لبخندي به فراتر خواهد ريخت.
بي هيچ صدا، زورقي تابان، شب آب ها را خواهد شكافت.
زورق ران توانا، كه سايه اش بر رفت و آمد من افتاده است،
كه چشمانش گام مرا روشن مي كند،
كه دستانش ترديد مرا مي شكند،
پاروزنان، به پيشتازش خواهم شتافت.
در پرتو يكرنگي، مرواريد بزرگ را در كف من خواهد نهاد.
***** |
|
|
|
از مجموعه آوار آفتاب |
گردش سايه ها |
|
انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد.
زمين باران را صدا مي زند.
گردش ماهي آب را مي شيارد.
باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود.
ماهي زنجيري آب است، و من زنجيري رنج.
نگاهت خاك شدني، لبخندت پلاسيدني است.
سايه را بر تو فرو افكنده ام، تا بت من شوي.
نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم،
تنها مي شوم.
كنار تو تنهاتر شده ام.
از تو تا اوج تو، زندگي من گسترده است.
از من تا من، تو گسترده اي.
با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.
از تو براه افتادم، به جلوه رنج رسيدم.
و با اين همه اي شفاف!
و با اين همه اي شگرف!
مرا راهي از تو بدر نيست.
زمين باران را صدا مي زند، من ترا.
پيكرت را زنجيري دستانم مي سازم، تا زمان را زنداني كنم.
باد مي دود، و خاكستر تلاشم را مي برد.
چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد.
فواره مي جهد: لحظه من پر مي شود.
***** |
|
|
|
از مجموعه آوار آفتاب |
برتر از پرواز |
|
دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
اما، از جنبش رسته است.
وسوسه چمن ها بيهوده است.
ميان پرنده و پرواز، فراموشي بال و پر است.
در چشم پرنده قطره بينايي است:
ساقه به بالا مي رود. ميوه فرو مي افتد. دگرگوني غمناك است.
نور، آلودگي است. نوسان، آلودگي است. رفتن، آلودگي.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند.
سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است.
سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
نسيم، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.
***** |
|
|
|
از مجموعه آوار آفتاب |
نيايش |
|
نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم
افسانه را چيديم، و پلا سيده فكنديم
كنار شن زار، آفتابي سايه بار، ما را نواخت. درنگي كرديم .
بر لب رود پهناور رمز، روياها را سر بريديم .
ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم .
ظلمت شكافت، زهره راد يديم، و به ستيغ برآمديم .
آذرخشي فرود آمد. و ما را در نيايش فرو ديد .
لرزان، گريستيم . خندان، گريستيم .
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم .
سياهي رفت، سر به آبي آسمان سوديم، در خور آسمان ها شديم .
سايه را به دره رها كرديم . لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما بهم پيوست، و ما ماشديم .
تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد .
آفتاب از چهره ما ترسيد .
دريافتيم، و خنده زديم .
نهفتيم و سوختيم .
هر چه بهم تر، تنها تر.
از ستيغ جدا شديم :
من به خاك آمدم، و بنده شدم .
تو بالا رفتي و خدا شدي .
***** |
|
|
|
از مجموعه آوار آفتاب |
نزديك آي |
|
بام را برافكن، و بتاب، كه خرمن تيرگي اينجاست
بشتاب، درها را بشكن، وهم را دو نيمه كن، كه منم
هسته اين بار سياه .
اندوه مرا بچين، كه رسيده است .
ديري است، كه خويش را رنجانده ايم، و روزن آشتي
بسته است .
مرا بدان سو بر، به صخره برترمن رسان، كه جدا
مانده ام .
به سر چشمه « ناب » هايم بردي، نگين آرامش گم كردم، و
گريه سر دادم .
فرسوده راهم، چادري كوميان شعله و باد، دور از همهمه
خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود، كه آبشخور جاندار من است .
و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من سات .
صدا بزن، تا هستي بپا خيزد، گل رنگ بازد، پرنده
هواي فراموشي كند.
ترا ديدم، از تنگناي زمان جستم. ترا ديدم، شور عدم
در من گرفت .
و بينديش، كه سودايي مرگم. كنار تو زنبق سيرابم.
دوست من، هستي ترس انگيز است.
به صخره من ريز، مرا در خود بساي، كه پوشيده از خزه
نامم .
بروي، كه تري تو، چهره خواب اندود مرا خوش است.
غوغاي چشم و ستاره، فرو نشست، بمان، تا شنوده
آسمان ها شويم
بدرآ، بي خدايي مرا بيا گن، محراب بي آغازم شو
نزديك آي، تا من سراسر « من » شوم
***** | |
+
نوشته شده در جمعه
1385/06/03ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط مسیح
|