|
روزی مسیح خواهد آمد و ما نجات پیدا خواهیم کرد
|
به خدا عشق به تو کار بدی داده به دستم
من مگر عاشق چشمان قشنگ تو نبودم؟
مست آن گرمی لب های دو رنگ تو نبودم؟
تو به جز سادگی و عاطفه و عشق چه دیدی؟
که غریبانه از این عاشق خود دست کشیدی؟
همه شهر مرا از تو نشان جست. کجائی؟
به همه گفتم از امروز تو یک روز میایی
رقص ویرانی من جای تماشاست ببینش
لب دیوار تو که مملو حاشاست ببینش
تو اگر خواستنت میل و هوس بود چرا من؟
تو اگر مرغ دلت توی قفس بود چرا من؟
من اگر قفل قفسهات شکستم سر مستی
تو چرا بال زدی بر در بیگانه نشستی؟
به خدا پیش همه حرمت ها را تو شکستی
هر دری بود که می شد به تو برگشت تو بستی
تو که حوا نشدی. خوب من آدم شده بودم
تو بهشتی شدی و من چه جهنم شده بودم
می نویسم به تو حوا نشو آدم خبری نیست
آدمی بود که پر زد به جهنم خبری نیست
مپرس از اعتبار من دگر از رنگ و رو رفتم
دریغا از رفیقانم مرا بیگانه می خوانند
مرا چون شمع کشتند و چون پروانه می رانند
کسی که از صدا می گفت به لب مهر سکوتم زد
مرا بالای بالا برد ولی سنگ سقوطم زد
به هر یاری که رو کردم یه دشنه در دلم می کاشت
هراس هر نفس مردن یه دم من را رها نگذاشت
به جبران کدام نیرنگ به من رنگ ریا خورده
به تاوان کدامین جنگ به تن سنگ بلا خورده
سکوتم حرفها دارد ولی چشم و دهان بستم
ببین ای خوب دیروزی کجا بودم کجا هستم
پل پرواز دیروز و نبردبان امروزم
بلند پروازی از یاران منم فردا که می سوزم
به نام نارفاقتها چه زجر از ناکسان بردم
مرا بر خود سپر کردند ولی خود پشت پا خوردم
چه ها گفتند و نشنیدم بدی کردند و بخشیدم
ز تیغ گریه اشکم ریخت ولی من باز خندیدم
تماشا کن در این بازی همان باران بی تابم
هنوزم مثل خورشید در اوج قلی بی تابم
شعر: پویا کسری
خواننده: خشایار اعتمادی
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و
از احساس سرشار است .........
مشق احساس
شانه به شانه می رفتیم تا زمان را فتح کنیم و به زلف شب گلی از عشق زنیم . و گلبوته های تبسم را . بر لبان یکدیگر با مهر بکاریم . دست در دست . خوشه های عاطفه در دلهامان تا زلال آسمان سرک می کشید. و ما مست از غرور به تماشا نشسته بودیم چشمان بارانی باغ را آن روز ابرها به یمن عشقمان گریستند و ژاله از رخسار اقاقی فرو چکید.
بلبلان عاشقانه ترین غزلهاشان را در کنار ما سرودند.
و من در کنارت . مشق احساس می نوشتم و تو قلم می زدی با سر انگشت صداقت.
آنگاه می شد در نگاهت غزل خواند . غزلی ناب.
تیغ آفتاب که بر رخسار هر دومان زخم می زد . سپر بلای من گل بوسه ی جاودانه ی تو بود. یادش به خیرباد لحظه ی با تو بودن یادش بخیر...
* * *
با من بمان
غریب ترین روز را . در چشمان پر از حادثه ی تو دیدم.
و گرمتر از آفتاب را در نگاه مبهوتت.
بلندترین پرواز را در عاشق ترین قلب تاریخ.
ای دوست!
دستان پر از خاطره ی تو را آرزو دارم.
و شکوفه ی باران لبخندت را . هزار بار در بلندترین شب سال.
پس!
با من بمان ای مهربان! (سارا جان عزیزم با من بمان)
این رو بدون که خیلی دوستت دارم و
عشق تو برای انتظار کشیدن مرا بس است.//
جام خنده
پروانه ای بودم به دور شمع دل افروز چشمانت تا ابد در پرواز. چه شد که بال و پرم سوزاندی و خاکسترم کردی و به بادم دادی؟
چه شد که شیشه ی دلم را شکسته و رهایم کردی؟
با رفتنت جام بلور خنده حرام شد بر لبام عطش زده ام.
کتاب عشق تو در وجودم . با تو . یا بدون تو . در ثانیه های انتظار . بی قرار و سخت بی تاب ورق میخورد.
دوباره کبوتر دلم به هوای تو بال و پر گشوده و تا دیارت سرک می کشد.
آیا دوباره خواهد یافت . نگاه سرد و چشمان بهت زده ات را؟
* * *
نسیم عاشق
چشمانت را بستی و بی توجه به زجه های دل دردمندم از کنارم گذشتی . و به خرد شدن ذره ذره نگاهم نظر نیفکندی . صدای شکستن قلبم به گوش ناشنوای تو . نخواهد رسید.
از تو سرودم و از تو گفتم و به عشقت شبانگاه به وقت چیدن ستاره . غبار آلود و خاکستری رنگ . پرسه زنان از کوچه های پر از نخوت و تاریک تنهایی گذشته . هرگر نیافتمت.
در هر کوی و برزن که اثری از تو بود من شدم نسیمی عاشق . در پی قاصدک نگاهت . به تو که رسیدم گریختی و من درمانده از رفتارت . فرو نشستم و گریستم . اشکهایم که چکید به روی خاک . از آن جوانه زد علفهای سبز حسرت.
نه خیلی خوب نه خیلی بد
یک آدمی که اشتباه
کاشکی ازش سر نمی زد
اما باید یاد بگیرم
گذشته ها نداره سود
می خوام بگم عزیز من !
قصد من آزارت نبود
می خوام که این حقیقتو
بدونی قبل رفتنم
من یک دلیل نو دارم
تا خودمو عوض کنم
دلیلی واسه زندگی
برای یک شروع نو
و اون دلیل نو شدن
کیه ؟ کیه به غیر تو ؟
من به تو بد کردم عزیز
معذرتم رو بپذیر
همیشه همراه منه
این غم و شور ناگزیر
منم که باعث شدم اون
مصیبتا سرت بیاد
کاش واسه جبران اونا
دنیا به من امون می داد
دلم می خواد اونی باشم
که اشکاتو پاک می کنه
دلم می خواد اونی باشی
که گوش حرفای منه
من یک دلیل نو دارم
برای تغییر خودم
اون روی خوبم رو می خوام
حالا بهت نشون بدم
من یک دلیل نو دارم
برای یک شروع نو
و اون دلیل نو شدن
کیه ؟ کیه به غیر تو ؟
از خودم
برگرفته شده از یک ترانه ی خارجی
این تازه یک نشانه ی آدم بزرگهاست
آرامشی که گم شده ی خانه های ماست
تنها درون خانه ی آدم بزرگهاست
کار و سر شلوغ و غم و غصه تا چقدر
این حرفها بهانه ی آدم بزرگهاست
انگار اسم اعظم انسانیت فقط
باری به روی شانه ی آدم بزرگهاست
شاعر به جرم سن کمت لالمان بگیر
وقتی زمان زمانه ی آدم بزرگهاست
از خودم
شعر بلند نام تو را آه می کشم
آهی که تو ریختی به دل چاه آه نیست
دریای ماتمی است که در چاه می کشم
تصویر تو خلاصه زیبایی خداست
غیر از تو هر چه هست به اکراه می کشم
دریا مقابل کرمت شرم قطره ای است
خورشید را به پیش رخت ماه می کشم
بانگی رسا میان صد کهکشان سکوت
تنهایی غریب تو را آه می کشم
تصویر قله های بلند کمال را
در پیشگاه روح تو کوتاه می کشم
آن قدر شبیه خدا گشته ای که من
با دیدن تو بانگ هو الله می کشم
تا لحظه ی شگفت طلوع عدالتت
چشمی به انتظار تو براه می کشم
از خودم
* * *
چه روز ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شدی نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدا دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم . نه
ولی برای عده ای . چه خوب شد نیامدی !
تمام طول هفته را به جمعه چشم بسته ام
دوباره صبح . ظهر . نه غروب شد نیامدی ...
از مهدی جهاندار
* * *
کاش از قلبم به قلبت راه داشت
کاش زهرا هم زیارتگاه داشت
* * *
تموم این مصیبت ها آب از فدک می خوره
هر کی که اسمش فاطمه است چرا کتک می خوره