|
روزی مسیح خواهد آمد و ما نجات پیدا خواهیم کرد
|
آخرهاي فصل پاييزبه درخت پيروتنها تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم آخه من ميون برگهافقط تنهاتورودارم وقتي برگ درخت رو ميديدداره ازغصه ميميره با خدا رازونيازکرداون روازدرخت نگيره بادلي خردوشکسته.گفت نذارازاون جداشم اي خداکاري بکن که تا بهارهمين جاباشم برگ توخلوت شبونه ازدلش با خدامي گفت غافل ازاينکه يه گوشه بادهمه حرفاشو ميشنفت
باداومد باخنده اي گفت:آخه اين حرفهاکدومه با هجوم من روشاخه عمرهردوتون تمومه يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوان سيلي زدبه برگ وشاخه تا بگيره ازدرخت جون ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد وچسبيد تاکه باد رفت پيش بارون.بارون هم قصه رو فهميد بارون گفت با رعدوبرقم مي سوزونمش تاريشه تا که آثاري نمونه ديگه ازدرخت وبيشه ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد برگ نيفتاد آخه اين کارخدا بود هرکي زندگيش رو باخت
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال!
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی عشق تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور ،خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من گلی زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی تاخ بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم آنکه همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را!!!
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
برمن و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود!!!
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است !!!
خسته شده بودم دیگه داشت خوابم می گرفت
یه جای قریبی بود ساکت و سیاه ، هیچ صدایی نمی آمد ،فقط صدای نفس هام بود که به شماره افتاده بودند ، سخت نفس می کشیدم راهم را گم کرده بودم
انگار میان زمین وآسمان بودم نمی دانستم چه باید کرد
چشام ازگودی زده بود بیرون، لبهام به هم چسبیده بودند، دیگر صدام در نمی آمد ، خسته بودم پاهام دیگه به التماس افتاده بود دلم می خواست بخوابم و به چیزی فکر نکنم
هوا کم کم داشت تاریک می شد از دور رنگ سیاهی را می دیدم که نزدیک و نزدیکتر می شد دیگر فاصله ای نداشت ، تشنه بودم ولی دریغ از جرعه ای آب با خودم فکر می کردم این سرنوشتمه ، من محکومم ، من باید تقاص گناهانم را پس بدم . ناامید شده بودم با خودم می گفتم کسی منتظرت نیست دیگر خانه و کاشانه ای نداری، خنده ام گرفته بود تصمیم گرفتم آنقدر ادامه بدم تا مرگ به سراغم بیاد با خودم می گفتم اینجا آخر دنیاست دیگر تاریکی احاطه ام کرده بود همه جا تاریک شد ، ترسیدم ، به اطرافم نگاه کردم چیزی ندیدم صدایی از دور دست می آمد نزدیک و نزدیکتر می شد بیشتر ترسیدم دیگه داشتم می لرزیدم بدنم سست شده بود ناگهان ایستادم هر چه تلاش کردم که ادامه بدم نتوانستم صدا نزدیکتر شد بالا را نگاه کردم چیزی ندیدم ، به فکر فرو رفتم که چه روزگار شیرینی داشتم پر از امید و آرزو
شاد بودم سرشار از غرور و شادی کلی آرزو برایه خودم داشتم .............
آه ! نميدانم چه شد فقط این را می دانم طوفانی آمدو همه چیزو با خودش برد
ناگهان به خودم آمدم دیدم کسی به من سیلی می زند ، صدایی در سرم گیج می خورد ، از شدت ترس نیرو گرفتم می دویدم فقط داشتم می دویدم شاید به دور خود اما می رفتم سیلی ها محکم تر و محکم تر می شد حتی به چشمام هم رحمی نداشتند مجبور شدم چشمامو ببندم بازهم می رفتم دلم می خواست گریه کنم ، به جایی رسیده بودم مثل باتلاق دیگر نمی توانستم راه بروم خیلی سخت شده بود همه چیزم رفته بود ! احساس کردم مرگ به من نزدیکتر شده خوشحال شدم مدتی بود آرزویه مرگ را داشتم، دگر دعاهام شده بود مرگ ! به خودم می گفتم بالاخره دعاهات مستجاب شده با اون وضعیتم شروع کردم به رقصیدن سیلی ها محکم تر شد.
برایه یه لحظه چشمامو باز کردم نمی دونم چرا اما باز کردم یک نور کم رنگی بود ! با خودم گفتم که این همان مرگه که نزدیک می شه چشامو بستم منتظر شدم، اما نیامد، باز منتظر شدم ،چیزی نشد، باز کردم دیدم نور همانجاست کم نور و بی حرکت با خودم گفتم شاید منتظرم باشد پس به استقبالش می روم به راه افتاده بودم هنوز صدا در سرم گیج می خورد و سیلی ها یکی پس از دیگری به صورتم می خوردهیچ اهمیتی نداشت نزدیک و نزدیکتر می شدم ، نور پرنور و پر نورتر می شد، به نزدیکش رسیدم
یک کرم شب تاب بود !
تعجب کردم آخه یه جا خونده بودم که کرم شب تاب جزئی از خداست چون خدا مقداری از وجودش به کرم داده بود با خودم فکر کردم این چه معنایی دارد ؟
در این برهوت یک کرم شب تاب؟
دست به سوی خدا بلند کردم با تمام وجود فریاد کشیدم :
خدایا این چه سرنوشتیه که برایه من رقم زدی
به خودم امدم اطرافم کمی روشن شده بود دیگر صدایی نمی آمد کسی هم نبود (سیلی) باخودم فکر کردم.
که صدایی آمد ....!
اگر ظلم کرده اند!
اگر جفا کرده اند!
اگر خدا را فراموش کرده اند!
اگر دنیا را توسل شده اند!
اگر گناه را پاک می شمارند!
اگر عشق را فراموش کرده اند!
من فراموششان نکرده ام حتی در سخت ترین شرایط
تو هم فراموششان نکن …..
..........
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو.
به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري
تو.
لیلی نام تمام دختران زمین است
لیلی خودش را به اتش کشید
خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت :من
خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش اتش گرفت خدا لبخند زد.لیلی هم لبخند زد
خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به اتش بکش.
لیلی خودش را به اتش کشید خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت..خدا حظ می کرد
لیلی می ترسید می ترسید اتش اش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید . مجنون هیزم اتش لیلی شد.
اتش زبانه کشید . اتش ماند . زمین خدا گرم شد
خدا گفت :اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود
لیلی تشنه تر شد
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.
خا کستر لیلی هم دارد میسوزد امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خا کسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس میگیرم.
لیلی گفت: کاش مادر میشدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است. بهانه ی سوختن تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد ساده بی تاب بی تب.
خدا گفت:اما من تب و تابم بی من میمیری.....
لیلی گفت: پایان غصه ام زیادی غم انگیز است مرگ من مرگ مجنون پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان غصه ات اشک است . اشک دریاست
دریا تشنگی است و من تشنگی ام تشنگی و اب . پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد . خدا خندید.
شیطان از انتشار لیلی میترسید
خدا به شیطان گفت:لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت سجده نکرد.
گفت: من از اتشم و لیلی از گل.
خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شدو کینه ی لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی ابرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت : نمی توانی هرگز نمی توانی . لیلی دردانه ی من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمرا هیش را نمی توانی حتی تا وا پسین روز حیات.
شیطان میداند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند.
عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بد نامی لیلی را می خواهد بهانه ی بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه ی لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی رنج شیطان است شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.
لیلی نام دیگر ازادی
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت خدا دنیای بی زنجیر افرید
ادم بود که زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد زن زنجیر شد دنیا پر از زنجیر شد. و ادم ها همه دیوانه ی زنجیری.
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان ادم همین جا بود.
دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید . شاید نام زنجیر شما عشق است.
یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون نه اما دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان ادم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر ازادی است.
منبع: گروه ترانه ها
برای عضو شدن آدرس زیر را باز کنید
بار خدایا،نیرو و دلیری به من ده تا...
*یاد بگیرم که چیزهای کوچک و بی اهمیت مرا عصبانی و ناراحت نکند.
*یاد بگیرم به چیزهای واهی و بیهوده نیندیشم.
*یاد بگیرم چگونه فهم و درک خود را افزایش دهم.
*یاد بگیرم گستره ی دیدم را وسیع کنم.
*یاد بگیرم چگونه دل مردمان به دست آورم.
*یاد بگیرم که ارزش هر کس به شخصیت و انسانیت اوست نه به ظاهر زیبایش.
*یاد بگیرم هرگز هرگز در امور مردم دخالت نکنم.
*یاد بگیرم هیچ وقت هیچ وقت دست از تلاش بر نکشم.
*یاد بگیرم طاقت خود را افزایش دهم.
*یاد بگیرم صبور باشم.
*یاد بگیرم درباره ی موضوعی که راجع به آن اطلاعی ندارم هیچ وقت هیچ وقت سخن نگویم.
*یاد بگیرم زبانم را کنترل کنم و بی موقع سخن نگویم.
*یاد بگیرم خوب گوش فرا دهم.
*یاد بگیرم خوب فکر کنم و عجولانه تصمیم نگیرم.
*یاد بگیرم هنگام ناراحتی دست به عمل نزنم.
*یاد بگیرم هرگز هرگز گنجور دیگری نباشم.
*یاد بگیرم که فاصله ی بین تلاش وکاهلی، شجاعت وحماقت،شکست و پیروزی، زندگی و مرگ، نفس و جهاد با نفس یک تار مو بیشتر نیست.
*یاد بگیرم که چگونه یک انسان باشم.
الهی یاریم ده که بی شک به یاری تو محتاجم.
الهی یاریم ده تا شکوه یکتاییت را دریابم.
الهی یاریم ده که شکوه انسانیت را به پای نخوت نریزم.
الهی یاریم ده تا بندگیت کنم.
"الهی می دانی نا توانم پس از بلاها برهانم."
با مرغکی به گفت و شنو بودم
من یک غزل به زمزمه می خواندم
او یک غزل به چهچهه سر میداد
در اوج همدلی و هم آهنگی
او گوشه ای ز پرده ی غم میخواند
من پرده ای ز گوشه ی دلتنگی
شعر : فریدون مشیری

قطره قطره دریا شد
هر کسی به غیر از من
در دل خدا جا شد
هر کسی به غیر از من
من که هستی ام. مردم
عشق پاک یوسف بود
عاقبت زلیخا شد
هر کسی به غیر از من
سهم من در این دنیا
یا رضا. رضا کردن
مستجاب آقا شد
هر کسی به غیر از من
سالها گذشت و من
جوجه اردک زشتم
گر چه قوی زیبا شد
هر کسی به غیر از من
پشت رد نشستن بود
سرنوشت ننگینم
هر که رفت در وا شد
هر کسی به غیر از من
ای نماز طولانی
خسته ام ز ماندن ها
حسرتا که زهرا شد
هر کسی به غیر از من
آمد. اما با همان سرعتی که آمده بود. رفت و من خیره به او. آرزو کردم که ای کاش هیچ گاه نمی آمد که امروز رفتنش قلبم را بفشارد و نبودنش وجودم را خالی از احساس کند. آرزو کردم کاش برگردد تا وجودم از مهر سرشار و هستی ام مملو از شادی شود. اما نه!! بهتر که نیاید. چون روزی دوباره خواهد رفت و مرا با ای کاش ها تنها خواهد گذاشت.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( بر سر جشمه ی خواب)
لیک دیدم به دو چشم نگران
دستهای تو گذشت
همچو آبی که روان بود
به سوی دگران!
شعر: اسماعیل شاهرودی
می گویم : شب بخیر !
می گویی : شب بخیر.
خواب های قشنگ ببینی!
با شادمانی فریاد می زنم
خواب هایی قشنگند
که تو توی آنها باشی
راه جادویی بود برای عبور
عبور از سرحدات عشق و محبت
در کام بودن سرازیر شدن
و در هستی غوطه ور شدن ...
عبور از مرز مرگ و زندگی
رفتن و رسیدن به وصال
به تو ...
رسیدن به هر چه می خواهی
به عشق. محبت. صداقت و یا جادو
و ان افسانه ای بیش نبود!!!
به نام خدايي كه عشق را آفريد تا عاشق شويم و عاشق بمانيم
با سلام به همه دوستاي ترانهايم
براي آنها كه بيتقصيرند:
تقديم به چشمهايي كه در راه ماندهاند و دلهاي غمگيني كه آنها را راندند، تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست و عهدهايي كه كسي آنها را نبست. زندگي شيبي است، عشق سيبي است.
قرار نبود كسي فقط بگويد دوستت دارم، قرار نبود كسي به هواي شكستن دل ديگري بماند .....
من و تو دور از هم ميپوسيم غمم از پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو در اين لحظههاي دلهره ست ...
از كودكي به من آموختند دوست بدار و حالا كه ديوانه وار دوست دارم ميگويند فراموش كن....
بياييد الان ما به هم نيازمنديم كنار هم باشيم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کوچه ای زنده در خاطره ها
گاهی صدای قدم های پایی را می شنوی که در کوچه زنده خاطره هایت تو راصدا می زند و دل تو را نرم نرمک می لرزاند.این صدا را می شناسی؟به یاد می آوری که با دل تو چه کرده؟شوق پرواز را درآسمان از تو گرفت.دلهره ای نا خوانده را میهمان زندگی ات کرد و تو مجبور شدی با همان قلب شکسته پذیرای کسی باشی که تو را به تنهایی سوق داده!اکنون به یادش بیاور از لحظه ای که به تو رسیده تو از همه گسسته و به اوپیوسته ای و تو را درسی داده که مدتهاست از مکتب دل شیدا حذف شده:آری آری...........
این صدای پای تزویر است همان که می گفت رهایی یعنی :نه این باشی و نه آن جایی بمانی که ....کلام تو معجزه می کند، نگاه تو عشق می بخشد و گرمی دستانت پناه را نوید می دهد و آن جایی سکوتت را بشکنی که پرده دل ها را بدرانی.حریم ها را بشکنی، چشم ها را بگریانی.......آری.....این صدای نیرنگ است،این صدای ناامن دورویی است که می خندد و می رود و تو را دورادور می نگرد تا نیابی و یافت هم نشوی.آیا زندگی می کنی که گم شوی؟به کنارت سایه هر و به پشت گرمی حمایت دوست را چمبره در صحرای غم کنی!نازنین عمر را تبار لحظه ای پر غبار کنی؟خاموشی، ای دوست!!!هستی صدایت می زند،کسی آمده تا بگوید هنوز فرصتی باقی است اگر زندگی می کنی ،شفاف باش با درونت،با قلبت...با عطش عشق در نهادت مبارزه نکن.بپذیر به جایی که عشق الهی منتظر توست نخواهی رفت...... تا از قالب تزویربیرون نیایی،تا با همه هستی آشتی نکنی و در خانه ات را به روی مهربانی نگشایی...شوقت را کامل کن! در خانه ات کوبیده می شود... در لحظه ای که آسمان ،تصویر بهشت را بر خود می نشاند... آرام و سر به راه،دورویی را
رها کن! بی نیاز هر چشم تنگی، دیده جانت را به روی دوستی های تازه بگشا.ورود تازه واردی مهربان را با همه امیدی که به زندگی داری به خودت، به من دلتنگ و به همه دوستانی که محبت تو را می جویند نوید بده، تا متبرک و پرنشاط این نیز بر تو بگذرد..........
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بنام حضرت عشق
دوباره من دوباره تو
دو همنفس دو همزبون
دوباره عشق دوباره ما
دو همسفر دو همصدا
تو ای پایان تنهائی پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پائیز بهار باور من باش
بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه
می خوام آئینه خونه با چشمات همنشین باشه
اين سخن ها كه شنيدي همه از هجر و جفا بود
انتظار دل خسته ز دلش مهر و وفا بود
در پي رفتن تو غصه همي همدم من شد
اي درغا چه بگويم همه جا صلح و صفا بود
خون چشمم كه براي تو دمي آب نباريد
اين شنيد از لب لعلت كه دگر وقت كفي بود
بي حد از پاي فتادم كه به دنبال تو گشتم
هاجر از بهر دو جرعه گه ز مروه به صفا بود
هرچه باريدم و دل را خبري زنده نگرداند
سيل اشكم سر سجاده و در كنج خفا بود
درد عشق دل ما را كه فقط بهر جدايي است
به شبانگاه و صباحي غم تو ذكر شفا بود
سخن ار مي طلبي گوي غم عاشق ما باش
نظر رحمت هو بر دل پاك ضعفا بود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سيما بينا و كنسرت در آمريكاي شمالي و دبي
خبر اختصاصي موسيقي هنري ايران: سيما بينا در تور جديد آمريكاي شمالي كه از چهاردهم اپريل آغاز شده، در ونكوور به اجراي برنامه مي پردازد. از اجراهاي وي در اين تور مي توان به اجرا در لس آنجلس، سانفرانسيسکو، واشنگتن دي سي و... اشاره كرد. در اين تور اين نوازندگان وي را همراهي مي كنند: حسين بهروزي نيا (بربت)، جمال محمدي (سرنا)، هومن پور مهدي (دف) و عليرضا شيرواني (دو تار). از برنامه هاي آينده اين گروه اجرا در شهرهاي تورنتو، اتاوا و مونتريال خواهد بود. همچنين سيما بينا در ماه جولاي برنامه اي در دبي و با گروهي ديگر اجرا خواهد كرد. اعضاي اين گروه: جمال محمدي (سرنا)، لعيا اعتمادي (كمانچه و قيچك آلتو)، عليرضا شيرواني (دو تار) و شبنم صحرايي (دف) خواهند بود. اين برنامه در روزهاي شانزدهم و هفدهم جولاي در Madinat Theater برگزار مي گردد.
هجدهم ارديبهشت هشتاد و پنج
كتاب تئوري موسيقي ايراني براي هنرستان ها
واحد مركزي خبر، مهر: کتاب تئوري موسيقي ايراني با تلاش جمعي از موسيقيدانان و موسيقي شناسان ايراني نوشته شد. اين اثر مهر ماه امسال توسط انتشارات ماهور براي تدريس در تمام هنرستان هاي کشور عرضه مي شود. مصطفي کمال پورتراب، حسين عليزاده، هومان اسعدي، ساسان فاطمي، علي بياني و مينا افتاده براي تاليف تئوري موسيقي ايراني تلاش و تحقيق کرده اند. اين کتاب، يک ترم به صورت آزمايشي توسط مينا افتاده در هنرستان دختران تدريس شد و با استقبال هنرجويان مواجه شد. کتاب تئوري موسيقي ايراني به گفته مصطفي کمال پورتراب، درباره تاريخ موسيقي ايران است. در اين اثر با نگاه تحصيل کرده هاي داخل کشور، برخلاف نگاه روح اله خالقي و علينقي وزيري که تحصيل کرده هاي غرب بودند، به هنر موسيقي نگاه شده است. لازم به ذکر است که اثر صوتي و تصويري تئوري موسيقي ايراني نيز قرار است با نوازندگي سه تار حسين عليزاده توليد شود.
هجدهم ارديبهشت هشتاد و پنج

به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت
who calls you back when you hang up on him
کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني
who will stay awake just to watch you sleep
کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند
wait for the guy who kisses your forehead
در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسدحمايتگر تو باشد
who wants to show you off to world when you are in your sweats
کسي که مايل باشد حتي در زماني که درساده ترين لباس هستي تورا به دنيا نشان دهد
who holds your hand in front of his friends
کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد
wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you
در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و
چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
wait for the one who turns to his friends and says that's her
در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش بگويد اون خودشه[همان کسي که مي خواستم
if you open this you have to repost it ,so that you 'll be showered with only love for the rest of your life
اگر تو اين اي-ميل را باز کني بايد حتما آن را براي چند نفر بفرستي تا باران عشق ومحبت در تمام طول زندگيت بر تو ببارد
رفتار هاي غير كلامي افراد دروغگو :
1- موقع راستگويي هميشه چهره با حرف هاي زده شده هماهنگي دارد . ولي در فرد دروغگو هماهنگي بين حرف ها و حركات چهره وجود ندارد. زيرا كنترل علائم كلا مي مشكل است. براي تشخيص بايد به محض اتمام صحبت به چهره فرد نگاه كرد .زيرا حدود 1 تا 5 ثانيه حالت چهره اي
فرد عوض مي شود.
2- چشم انسان دريچه روح انسان است. به هنگام دروغ گفتن فرد هيجان زده است. بنابراين مردمك
چشم باز مي شود .چشمان آنها يا باز تر از حد معمول است يا دائماً چشمهاي آنها به نقاط مختلف حركت مي كند .
3- افراد دروغگو ، حركات زيادي در دست خود دارند.
4- ريتم صدا پايين است ، سپس بلند مي شود و دوباره پايين مي ايد. معمولاً صداي فرد آرام است و
يكدفعه بلند مي شود .
5- آنها سعي مي كنند به صورت گيج و مبهم سخن بگويند و با اين كار به شما اجازه نمي دهند تا حرف هاي آنان را تجزيه كنيد .
6- آنها هميشه كلي گويي مي كنند و بارها اين كليات را تكرار مي كنند و با اين كار به شما اجازه نمي دهند تا حرف هاي آنان را تجزيه كنيد .
7- اگر قدري به صحبت آنها شك داريد ، شما را متهم به بي اعتمادي مي كنند و خيلي سريع با اين كار به بحث خاتمه مي دهند .
يك جرعه از چشمان تو از من دلم را مي خرد
يك خنده بر لبهاي تو هوش از سر من مي برد
متن تمام شعر من با عشق معنا مي شود
بي تو وجود خسته ام تنهاي تنها مي شود
وقتي دلم را ياد تو طوفاني و تر مي كند
حال مرا مهتاب هم همواره بدتر مي كند
امشب كجا خوابيده اي آيا كدامين گوشه اي
در خلوت شبهاي من تو در كدامين كوچه اي
شونه هاتو کم دارم برای بارش
زخمی خنجر زهر آگین یارم
تو که تازه اومدی تنها نذارم
به چشام خوب خیره شو ببین چه پیرم
من و دریاب خوب من دارم می میرم
دیگه حتی نایی نیست برای گفتن
خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم
یک لحظه خوبی به من بده
از من بگیر روح و تنم
برای یک لحظه خوشی
به هر دری در میزنم
برگردون عمر رفتمو
حتی واسه یک ثانیه
دلخوش کنم حتی دروغ
از من مگه چی باقیه
غربتم رو آشنایی کن بهارم
روزامو دریاب عزیز دور شد قطارم
تنها یک ثانیه عاشقی به جز این
هیچ توقعی از این روزا ندارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راستی در مورد عشق مطلب اگر دارید برام بفرستید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()